بنام او
دلم هوای باران های تند بهار را کرده
آنگاه که مست در زیر نوازشهای آسمانی ، دستانت را به هر سو
که طنین صدای یار را می شنوی ، دراز کنی .
آنگاه که دیدگانت دریایی مواج می شود اما کسی نمی داند
که اشک هایت باران را به سخره گرفته .
آنگاه که قمری کوچکی بر روی درخت نارونی غزلسرایی می کند .
آنگاه که آسمان دل سخت زمین را می شوید
تا گرد و غبار ایام را از دل زنگار گرفته ی زمین بروبد .
آنگاه قطره های لطیف باران ، گیسوانت را آرام نوازش می کند .
آنگاه که آغوش گرمت و بوسه های آتشینت ،
روح قطرات را به پرواز وا می دارد .
آنگاه که دلم در هوایت پر باز می کند
اما دگر تو را ندارد .
آنگاه که می دانم تو هم در ریزش اشکهایم
گونه هایت سیلاب را طعنه می زند .
آه ...
دلم دوباره هوای باران های تند بهار را کرده .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 11:32  توسط دمی سکوت
|
بنام او
امشب ماه قرص کامل است ، اما تو در کنارم نیستی!
چشمانم را به دیدگانت در ماه دوختم
لبخندی بر لبانت نقش بست و سفر خاطره ها آغاز شد .
اشک ساز دوری از دیدگانم را نواخت
سوار بر باد ، در پیچ وخم گیسوانت گم گشتم.
رقص موزون گیسوانت طعنه ای بود بر پیچش برگها
و نوازشی بود بر نسیم .
باز تششع طلایی دیدگانت در ستیز با خورشید ، و برق پیروزیش
التیامی بر دردهای دلم بود .
بوسه ی دستانمان بر هم ، هرم همراهیشان با هم
نوای چکاوکان را به مبارزه می طلبید .
آری
چشمک هیچ ستاره ای نمی توانست حتی لحظه ای مرا از تو غافل سازد .
آه ...
امشب ماه قرص کامل است ، اما تو در کنارم بودی .
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 18:43  توسط دمی سکوت
|
بنام او
دیر گاهی ،
در چنین زمانی ،
اولین ناله های فغان را در آغوش مادرم فرباد زدم .
در خوشحالی و غم ناکی غوطه ور بودم .
نمی دانستم که از دوری دنیای گذشته ام بگریم
یا در مامن بازوان مادرم آرام گیرم ؟!
لحظه ای بعد بوسه هایی آتشین را بر گونه های برافروخته ام
احساس کردم و آرام تر شدم .
گذر ایام را در کوچه پس کوچه های گرم تابستان ها ،
لطافت و خشوع برگریزان پائیز ها ،
درسهای زندگی زمستان ها و عشوه گری بهار ها گذراندم .
دستهای گرم دوستانی آسمانی را در زمین یافتم و
گاهی هم طعنه زخم ها و نیش مار صفتانی در اندامم به نظاره نشستم .
خداوندا ...
یک مرداد دگر از ایام را گذراندم ،
زین پس در شناخت شیطان صفتان یاریم ده
و یاران آسمانیت را بر من هویدا ساز .
کاش در این سالروز تولدم تمامی درسهای گذشته ام را
سرمشق زندگی آینده ام قرار دهم .
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 18:59  توسط دمی سکوت
|
بنام او
امشب گام هایی به خدا نزدیک ترم
امشب در دامنِ دامن های البرز غرق در شور و شعفم .
نسیمِ خنکی از بر هم رفتنِ پلک های ستارگان را
بر گونه های بر گونه های سرخ خویش ، احساس می کنم .
شب از نیمه گذشته
اما بلبلی بر روی درخت همسایه خودنمایی می کند
نمی دانم از چه در این نیمه شب روشن ، با دلم هم نوایی؟!!
شاید یار خویش را نیافته و دل نوایی سر داده ،
یا شاید هم لالاییِ یارانه ی خویش را می سراید .
انگار ستاره ها با حضور همگانیشان بزمی گرم را می سرایند ،
آنگونه گاه برق چشمک هایشان روشنایی روز را برایم سوغات داشت.
وه...
چه شبی رویایی را به نظاره نشسته ام .
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 14:51  توسط دمی سکوت
|